اول خودم را جای مصطفی می گذارم. تازه داری نوجوانی را تجربه می کنی. هنوز به بلوغ سنی هم نرسیدی. هنوز کلی نقشه برای آینده ات داری و از جوانی ات کلی تصویر تو ذهنت ساختی. با کلی دلخوشی یک موتور می خری تا کم کم مرد شدن را تجربه کنی. اون وقته که همه چیز از یک شوخی احمقانه شروع می شه. اون وقته که می خوای از مالت و حقت دفاع کنی و در اولین تجربه عمرت برای مرد شدن، که مرد شدن را در مبارزه با مزاحم دیدی، لمس کنی؛ که شوخی شوخی همه چیز جدی می شه و اولین تجربه که می خواستی پیش خودت و وجدانت سربلند باشی، که می تونستی از حقت دفاع کنی، تبدیل به یک فاجعه می شه. شاید دیگه هیچ وقت سرت را بالا نکنی و از گرفتن حقت همیشه بترسی...