|
... آن کودکان سرطانی مي ميرند زيرا كه هنوز كساني هستند كه عاشقانه اندك توان شبانه شان را براي عشرت طلبي ها اين دنيا فرسوده مي پرستند ،كساني هستند كه دلخوش زر و زور براين زمين چسبيده اند ؛ كساني هستند كه خداي را تنها براي اين ديجور مي خوانند تا نگه دارد اين سرا پرده پاره ی وهم را بر سرشان؛ آنها مي خواهند و تقاص خواستن ها ماندن در اين عالم است، تا كودكي در آن، سهم همه ی فرسايش را ، سهم همه ی رنج ها را به تن معصومش بدهد تا هركس مي بيند، بداند آن گونه مهتابي اثيري به اين عالم نماند؛ آن كودك، معلم توست تا از رنجش از غفلت خودت كه اين عالم را بي رنج فرض كردي برخيزي. برخيزي! آري دگرگونه برخيزي و اگر عالم ِ رنجي را براي كودكي و كودكي هاي اين بشرنمي تواني تمام كني، حداقل عالم ِ رنج خودت را در پيش خودت تمام كن؛ آن موقع است كه اين معلم كوچك، از مكتبش نتيجه گرفته و تو را به خدايت متصل كرده...
شارمین میمندی نژاد (مؤسس جمعيت امام علي (ع))

طرح "بوی عید" چندین سال است که توسط جمعیت دانشجویی مردمی امام علی (ع) در بیمارستان ها و مراکز بهزیستی تهران اجرا می گردد. در این طرح حاجی فیروز به همراه اعضای جمعیت و داوطلبان شرکت در برنامه، در بیمارستان ها و مراکز بهزیستی حضور می یابد و ضمن ايجاد فضاي شاد ، اجراي نمايش و سرودهاي كودكانه و پخش عيدي و شيريني در ميان كودكان، لحظاتي خوش براي اين عزيزان رقم مي زند. به اين اميد که در هجوم همه رنج هايي که با آن دست به گريبانند، حتي اگر شده براي يک روز، قلبشان راعطر خاطره اي خوش، سرشار سازد
انسیه... بیمارستان علی اصغر میعادگاه هر هفته اعضای جمعیت امام علی (ع) بود. اوایل فکر می کردند با آمدنشان به بیمارستان به بچه ها دلداری و امید می دهند اما خیلی زود متوجه شدند که اگر نیازی هم هست نیاز آنهاست به بچه ها. از بین بچههای بیمار "انسیه" دختر نازنین و شیرین زبانی بود که در این رفت و آمدها حسابی در دل اعضای جمعیت جا کرده بود. هر چند بیماری لبخند را از لب هایش تارانده بود و این بی لبخندی بود و بود تا نزدیکیهای عید... و عید بیلبخند انسیه برای اعضای جمعیت معنا نداشت. مگر می شد به استقبال بهار، تازگی و تولد رفت بی آنکه شکوفه لبخند را برلب عزیزت شکفته ببینی؟ هر چه تلاش کردند انگار هیچ راهی برای خنداندن انسیه وجود نداشت... بالاخره یکی از جمع لباس قرمز پوشید و روی سیاه کرد، یکی دایره زنگی به دست گرفت و از دل قصهها برای خنداندن انسیه کوچولو آمد بیرون، یکی قلبش شد گنجینه عقیق و فیروزه، یکی لباس احرام پوشید و حاجی شد، یکی حاجی فیروزه قلب، حاجی فیروز. بر دایرهاش زد و خواند "ارباب کوچک و دردمندم سلام علیکم، ارباب کوچک و دردمندم سرت را بلند کن و این رقصنده به ساز عشقات را ببین، ارباب کوچک و دردمندم بخند". نواخت و خواند و خواند. بالاخره حاجی فیروز خسته شد. دایرهاش را به زمین انداخت و ناامید... هنوز چند ثانیه از نا امیدی حاجی فیروز نگذشته بود که بوی بهار تمام فضای اتاق را پر کرد. عید از لب های انسیه در فضا تراوید. انسیه خندید. و از آن روز حاجی فیروز به درون قصهها بر نمی گردد بلکه در گوشهای از این شهر می نشیند به انتظار بهار تا لباس متبرکش را بپوشد و به ملاقات انسیهها برود. حاجی فیروز حکایت ما، بازیگریست که صحنه بازیاش، تماشاچیاش، و نمایشنامهاش را بس درست انتخاب کرده است. هنرمندی که لوح تقدیرش را نه در فلان فستیوال و در زیر نور هزاران دوربین و پرژکتور که از لبهای ترک بسته کودکان معصوم و غریب در گوشهای غربت زده، در بیمارستانها دریافت می کند. حاجیای که حجش طواف قلبهایی است که خدا در شکستگیشان خانه کرده است. حاجی فیروزی که می خواهد برای همیشه هیچ نام و نشانی جز حاجی فیروز نداشته باشد و در گمنامی به ملاقات خدا در کنار تختهای کودکان برود. اسطوره مردی که روزی آتش عشق به جانش افتاد و سوزاند هر آن چه جز دوست در دلش جای داشت. حاجی حجت مقبول و سعیات مشکور.
|